![]() |
![]() |
|
![]()
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 18:37 توسط نگار شکور |
|
|
معلم پارسال من برای ما خیلی زحمت کشید.او خیلی مهربان بود.اسم او خانم حسن شریف بود.خانم حسن شریف با من خیلی مهربان بود.او به ما کم مشق می داد و من و دوستانم از او راضی بودیم.
بچه ها می خواهم برایتان اسم دوستان کلاس اولم که با آنها دوست شدم بگویم.اسم صمیمی ترین دوستم آیدا است و دومی اش نگار.اسم او مثل اسم خودم است.یکی دیگه از دوستان صمیمی ام اسمش نادیا است.اسم بدترین همکلاسی ام نرگس است.به خاطر اینکه او در کلاس اول و امسال من را خیلی اذیت کرد. وقتی کلاس دوم رفتم بچه های کلاس اول هم به کلاس دوم آمدند و الان باهم در یک کلاس هستیم اما حیف که معلم سال پیش در کلاس دوم نبود و به جای او یک معلم بد آمد. آن معلم بد به بچه ها حرفهای بد می زد.به من یک روز گفت: شکور بمیری با این دست خطت و من ناراحت شدم و فردای آن روز به مدرسه نرفتم.آن معلم کمی بعد اخراج شد،چون بچه ها را اذیت می کرد. الان معلم دیگری داریم؛چه بهتر! او خیلی بهتر از معلم قبلی کلاس اولم است.اسم او خانم میرزایی است.همه بچه ها از او راضی هستند. راستی از همه شما که برای من نظر دادید ممنون هستم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 12:52 توسط نگار شکور |
|
|
من دیشب خواب بد دیده ام که مثل واقعیت بود و من خیلی خیلی ترسیده بودم.در خوابم دیدم که یک گوریل سیاه داشت گوشت آدمها را می کند.یک پسر در آنجا زنده مانده بود، اما گوریل حواسش نبود که آن پسر بچه دارد فرار می کند. پسر می گفت اینجا آدمهای مرده پیدا می شود.گوریل تا دید یک پسر در آنجا دارد فرار می کند دنبال او رفت و پسر تا دید گوریل دارد دنبالش می دود ،فرار کرد.بعد ناگهان سه پلیس پسر را پیدا کردند.اما پلیس ها دیدند که یک گوریل دارد دنبال آن پسر بچه می دود. اما وقتی پسر بچه پنهان شد گوریل پلیس ها را پیدا کرد و بعد گوشت آنها را هم کند.بعد که گوریل پسربچه را پیدا نکرد به شهر رفت تا دنبال او بگردد و پسر بچه ازاین فرصت استفاده کرد و با قایق به کشوری که مادربزرگش آنجا زندگی می کرد رفت.مادر بزرگش هم او را بزرگ کرد.بعد هم کسانی که زنده مانده بودند با هم کمک کردند وگوریل را کشتند.پسربچه کوچک این خاطره را فراموش نکرد چون گوریل مادر و پدرش را کشته بود.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 16:39 توسط نگار شکور |
|
|
من نگار هستم.از امروز می خواهم با کمک مامانم وبلاگ بنویسم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 16:24 توسط نگار شکور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من نگار هستم 8 ساله دارم و در دبستان شهدای رسانه درس می خوانم
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1389 |
| پیوندها |
|
وبلاگ مامانم اقتصاد نویس هیاهو كيارش نوشته های یک خبرنگار |
|
RSS
|